خانه ام را گر فرو ریزند
من دوباره خشت خواهم زد
خانه ای دیگر
با دو دست پینه بسته.
خرمنم را گر بسوزانید
من دوباره بذر می پاشم
مرزها را
من وجین خواهم نمود از نو
من دوباره خوشه میچینم
آسیابم را
من دوباره چرخ خواهم داد
نان خواهم پخت
کودکانم را
همسرم را ، خانه ام را
گر به مرگ سرخ غلطانید
من تبارم را به یاری خواهم آورد
از زمینم گر برانیدم
من دوباره باز خواهم گشت

خداحافظ ،همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ ، به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ ،کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
![]()
اگه گفتم خداحافظ ، نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ ، واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و باتو ،همینه رسم این دنیا
خداحافظ ، خداحافظ همین حالا
خداحافظ
می دونی؟ یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه
که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی منم اومدم
نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم
حلقه کردی بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی اره بعد چشماتو می بندی
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی
اروم اروم تو گوشم قصه گفتن یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت
تموم نمی شن ۰۰می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو
یه حرکت سریع یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام
رگمو بزنم ۰۰تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..
نمی بینی که سریع می برم نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید
نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز
نکنی و منو نبینی.. تو داری قصه می گی دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد
از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی که سرد
شدم محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می کشم.. تو دلت
میگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر
میشم.می بینی دیگه نفس نمی کشم چشماتو بازمیکنی می بینی من مردم.می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود ارومه اروم... گریه نکن دیگه..
من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.. گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه

من نه آنم که با هرکه از راه دور و نزدیک رسید
و گفت سلام به آسانی کنار آیم !
ولی کنار تو را دوست دارم !!
به کنارت آمدم و با تو کنار آمدم...
ولی تو مرا کنار گذاشتی که ثابت کنی
کناره گرفتن هم میتواند
راهی برای رسیدن به آن "کرانه بی کران" باشد !
چند روز دیگر که به سرعت باد از کنار شمع ها گذشتی،
به یاد بیاور که همیشه "اتفاق" درست وقتی که نباید می افتد ...
به یاد بیاور چه راز ها که سر به مهر مانده اند هنوز،
چه نیاز ها که بر سر مهر مانده اند هنوز ،
چه درد ها که هنوز هم نیازمند مهر تو هستند و
تو بی تاب، بی مهر، بی یاد، بی من در کنارت، بی خودت کنار دلواپسی من،
دل به دریایی زده ای که هیچ اش کناره نیست ...
و من کنار خاطراتت، تمام لحظاتمان را در کرانه این ساحل پرخروش
مرور میکنم و – چون تو خواسته ای - با نبودنت هم کنار آمده ام


یعنی میشه که ما دوتا یه روزی به هم برسیم
مهم فقط رسیدنه حتی اگه کم برسیم
یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه ؟
به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه
یعنی میشه شب بشینیم دست روی موهات بکشم
کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم .
یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه
چرا تا حالا نشده ٬ شاید گناه من باشه
یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه ؟
هر کی برای اون یکی درست مثل فرشته شه
یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم ؟
یه خواب راحت بکنیم ٬ یه آه راحت بکشیم
یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه ؟
تکیه کلام توهنوز٬ من میمیرم برات باشه
یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه ؟
میگن نمیشه ولی من ٬ همش میگم خدا کنه
یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه ؟
یه چیزی بشکنه فقط ٬ اونم طلسم ما باشه

هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند مسیله ای نیست
من در عجبم دوست چرا میشکند

چقدر سخته گل آرزوهایت رو تو باغ دیگری ببینی و
هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت زیر لب بگی
گل من باغچه نو مبارک.
پشتت رو بهش کنی و دونه های اشک گونه هات رو
خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم
دوستش داری و چقدر سخته تو چشمات زل بزنه بگه
دیگه دوستت ندارم..............
تقدیم به اونی كه عاشقانه دوسش دارم





تویی عاشقترینتنهای دنیا
منم خسته ترین مغموم دنیا
تویی صادقترین حرف رو لبها
منم غمگین ترین راز تو دلها
تویی زیبا طلوع صبح فردا
منم اینجا غروبی مثل شبها
تویی همچون قناری شاد و شیدا
منم مثل كلاغی رو درختا
تویی آشفته دل مغرور و رعنا
منم همراز و همراه یه رویا
تویی عشق و محبت توی قلبها
منم دیوونه مثل موج دریا
تویی تنها تویی یاد غریبها
منم فریاد بی پایان غمها
تویی شاخه گل سرخ صدفها
منم تنها شقایق توی صحرا
تویی آب زلال اشك چشمها
منم مرداب سرد توی دشتها

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....
به فکرتم....
به یادتم
زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در آنسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .



