تبليغاتX
به کلوب عشق خوش آمديد کلوب عشق
شنبه هفدهم مرداد 1388
من دوباره باز خواهم گشت

خانه ام را گر فرو ریزند

من دوباره خشت خواهم زد

خانه ای دیگر

با دو دست پینه بسته.

خرمنم را گر بسوزانید

من دوباره بذر می پاشم

مرزها را

من وجین خواهم نمود از نو

من دوباره خوشه میچینم

آسیابم را

من دوباره چرخ خواهم داد

نان خواهم پخت

کودکانم را

همسرم را ، خانه ام را

گر به مرگ سرخ غلطانید

من تبارم را به یاری خواهم آورد

از زمینم گر برانیدم

من دوباره باز خواهم گشت

نوشته شده توسط حسین در 3:6 | | لينک به اين مطلب
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
خداحافظ همین حالا

خداحافظ ،همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ ، به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ ،کمی غمگین ، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ ، نه اینکه رفتنت ساده ست

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ ، واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و باتو ،همینه رسم این دنیا

خداحافظ ، خداحافظ همین حالا

خداحافظ

نوشته شده توسط حسین در 17:45 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه بیستم بهمن 1387
می دونی؟
 

می دونی؟ یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم 

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه

که نلرزم.. اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی منم اومدم

 نشستم جلوت و بهت تکیه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم

 حلقه کردی بهت می گم چشماتو می بندی؟ میگی اره بعد چشماتو می بندی

 بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی

اروم اروم تو گوشم قصه گفتن یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت

 تموم نمی شن ۰۰می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو

یه حرکت سریع یه ضربه عمیق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام

رگمو بزنم ۰۰تو چشماتو بستی ..نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم..

نمی بینی که سریع می برم نمی بینی خون فواره می زنه..رو سنگای سفید

نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز

 نکنی و منو نبینی.. تو داری قصه می گی دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد

از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی.. تو بغلم کردی..می بینی که سرد

شدم محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.. می بینی نا منظم نفس می کشم.. تو دلت

 میگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر

 میشم.می بینی دیگه نفس نمی کشم چشماتو بازمیکنی می بینی من مردم.می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن.. از خون دیدن..

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود ارومه اروم... گریه نکن دیگه..

 من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.. گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه

نوشته شده توسط حسین در 23:9 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه سوم بهمن 1387
دل غمگین

شب هست و تاریکی


شب هست غم و تنهایی


دل صبورم ،صندوقچه اسرارم ،سنگ صبورم


باز این منم و تو تک و تنها در تاریکی


دلکم باز تویی که سنگ صبورم میشی،تنها تویی که با تنهاییم همراه میشی


تویی،که باغمم غمگین میشی ،با شادیم شاد میشی


Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده توسط حسین در 9:28 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه بیست و نهم دی 1387
من کنار خاطراتت مانده ام

1.jpg

من نه آنم که با هرکه از راه دور و نزدیک رسید

و گفت سلام به آسانی کنار آیم !
ولی کنار تو را دوست دارم !!
به کنارت آمدم و با تو کنار آمدم...
ولی تو مرا کنار گذاشتی که ثابت کنی
کناره گرفتن هم میتواند

 راهی برای رسیدن به آن "کرانه بی کران" باشد !

چند روز دیگر که به سرعت باد از کنار شمع ها  گذشتی،
به یاد بیاور که همیشه "اتفاق" درست وقتی که نباید می افتد ...
به یاد بیاور چه راز ها که سر به مهر مانده اند هنوز،
چه نیاز ها که بر سر مهر مانده اند هنوز ،
چه درد ها که هنوز هم نیازمند مهر تو هستند و
تو بی تاب، بی مهر، بی یاد‌، بی من در کنارت، بی خودت کنار دلواپسی من،
دل به دریایی زده ای که هیچ اش کناره نیست ...

و من کنار خاطراتت، تمام لحظاتمان را در کرانه این ساحل پرخروش
مرور میکنم و – چون تو خواسته ای - با نبودنت هم کنار آمده ام

 

fxarr8.jpg

نوشته شده توسط حسین در 17:43 | | لينک به اين مطلب
جمعه بیست و هفتم دی 1387
یعنی میشه

 

یعنی میشه که ما دوتا یه روزی به هم برسیم

مهم فقط رسیدنه حتی اگه کم برسیم

یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه ؟

به آرزوهاش برسه هر کی که دوری بکشه

یعنی میشه شب بشینیم دست روی موهات بکشم

کاشکی بدونم چقدر باید مکافات بکشم .

یعنی میشه که شونه هات فقط پناه من باشه

چرا تا حالا نشده ٬ شاید گناه من باشه

یعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه ؟

هر کی برای اون یکی درست مثل فرشته شه

یعنی میشه با هم واسه خوشبختی زحمت بکشیم ؟

یه خواب راحت بکنیم ٬ یه آه راحت بکشیم

یعنی میشه که جای من فقط روی چشات باشه ؟

تکیه کلام توهنوز٬ من میمیرم برات باشه

یعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه ؟

میگن نمیشه ولی من ٬ همش میگم خدا کنه

یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه ؟

یه چیزی بشکنه فقط ٬ اونم طلسم ما باشه

نوشته شده توسط حسین در 21:42 | | لينک به اين مطلب
شنبه نهم آذر 1387
بیگانه دوست

54dok6r.jpg

هر کس به طریقی دل ما میشکند

                         بیگانه جدا دوست جدا میشکند

          بیگانه اگر میشکند مسیله ای نیست

                          من در عجبم دوست چرا  میشکند

4bs6l1s.jpg

نوشته شده توسط حسین در 17:7 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
چقدر سخته

چقدر سخته گل آرزوهایت رو تو باغ دیگری ببینی و

هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت زیر لب بگی

گل من باغچه نو مبارک.

پشتت رو بهش کنی و دونه های اشک گونه هات رو

خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم

دوستش داری و چقدر سخته تو چشمات زل بزنه بگه

 دیگه دوستت ندارم..............

نوشته شده توسط حسین در 17:21 | | لينک به اين مطلب
شنبه بیست و ششم مرداد 1387
دوستت دارم
489936waplsb8efn.gifتقدیم به اونی كه عاشقانه دوسش دارم489936waplsb8efn.gif
 
 

884414aeo26qlzts.gif884414aeo26qlzts.gif884414aeo26qlzts.gif884414aeo26qlzts.gif

978288oqcn1u2pv9.gif

 

 

altتویی عاشقترینتنهای دنیا

       منم خسته ترین مغموم دنیا alt

 

altتویی صادقترین حرف رو لبها

 منم غمگین ترین راز تو دلهاalt

 

alt تویی زیبا طلوع صبح فردا

منم اینجا غروبی مثل شبهاalt  

 

altتویی همچون قناری شاد و شیدا

منم مثل كلاغی رو درختاalt

 

altتویی آشفته دل مغرور و رعنا

منم همراز و همراه یه رویاalt

 

altتویی عشق و محبت توی قلبها

منم دیوونه مثل موج دریاalt

 

altتویی تنها تویی یاد غریبها

منم فریاد بی پایان غمهاalt

 

alt تویی شاخه گل سرخ صدفها

منم تنها شقایق توی صحراalt

 

alt تویی آب زلال اشك چشمها

منم مرداب سرد توی دشتهاalt

    

36_3_14.gif

                                 

810932tygf157vz0.gif

نوشته شده توسط حسین در 18:10 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است
 

خیال نکن که بی خیال از تو و روزگارتم ....

 به فکرتم....

     به یادتم

                               زنده به انتظارتم ....

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در آنسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . . 

 به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .  

به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .       

به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .        

به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .          

 به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

نوشته شده توسط حسین در 14:35 | | لينک به اين مطلب
اميدوارم از ديدن وبلاگ لذت برده باشيد